نامه‌ي شماره‌ي دو يا تا اطلاع ثانوي، تف توي تلفن

3 اکتبر 2016

از دور لابد اينطور به نظر مي‌سه كه آدم بايد شخصيت خودمحور و خودخواهي داشته باشه كه درست چند دقيقه قبل از هديه دادن توپ چهل تيكه، با ماژيك مشكلي روش بنويسه: «براي تويي كه نمي‌توانم دوستش نداشتم باشم، همانطور كه نمي‌توانم خودم را دوست نداشته باشم.» لابد اين آدم، خودش رو پخ خاصي فرض كرده، يا سرش خورده به جايي و يا اينكه، بنده‌خدا، زورش رو زده و اين نهايت خلاقيتش بوده ولي، نه. اينطور‌ها هم نيست. براي من، اون لحظه كه توپ هديه تولدت رو پرت مي‌كردم توي بغلت و با لبخند، لم مي‌دادم به پشتي مبل چهارخونه‌ي اتاقت (كه اون سالها، قبل از اينكه پري، جا‌به‌جاش كنه، نزديك پنجره‌ي اتاقت بود) اين جمله اين معني رو مي‌داد كه بعله، ما اگه فرمون رو داديم دست تو، از نابلدي خودمون نبود. ما انقدر دوست داشتن مي‌ذاريم وسط كه چيزي هم براي دوست داشتن خودمون بمونه. ما هم سهم ميخوايم، ما هم بازي مي‌كنيم و مگه نه اينكه كيف بازي به دو نفره بودنشه؟ حالا بگذريم كه خيلي جاها، به قول خودت،  ائلدرم شدي، بازي رو دستت گرفتي، آتيش به پا كردي. و بگذريم كه ما هم كيف كرديم.

اين روزا كه كم حرف مي‌زنيم، حال و هواي عجيبي داره، يه چيزي كم باشه انگار، امروز، وقتي ناغافل، يكي از بچه‌ها، دستش رو گذاشت رو شونه‌ام، طوري سرم رو برگردوندم و نگاش كردم كه هميشه، تو اونطور آدم رو نگاه مي‌كني. و فكر كردم «عه، من چقدر دلم براي اين زن تنگ مي‌شه.» ولي كاش آدم با ديدن چيز ديگه‌اي غير از خودش، ياد بقيه ميافتاد. چيز بهتري غير از خودش. حق با تو بود، از اين جنگ هيچ چيزي به ما نمي‌رسه. هيچ نقطه‌ي دل‌خوش‌كنكي. فقط اولشه كه خيال مي‌كني، داري كار خاصي انجام مي‌دي و بعد نارضايتي مدام.

و من پرچم جنگم رو چپوندم توي جيب پشتي شلوارم، رفيق و زيپ دهن پرادعام رو كشيدم.

Advertisements

نامه‌ي شماره‌ي يك يا تا اطلاع ثانوي تف توي تلفن

28 سپتامبر 2016

دوباره يادشان رفته است كه در پشت‌بام را ببندند. نشسته‌ام روي لبه‌ي پشت‌بام. ليوان چايي را گذاشته‌ام كمي جلوتر، كنار پاي سمت راستم. روي ليوان، عكس پرنده‌ي آبي‌ست. همه‌ي مسير، از يزد تا تهران، از تهران تا تبريز، مراقب بوده‌اي تا اين ليوان نشكند. تمام مسير، ليوان را پيچيده‌اي لابه‌لاي كلي لباس، توي چمدان، كنار سشوار و دو جفت كفش. در حالي كه صداي غر هم‌خانه‌ايت، توي گوشت مي‌پيچيد كه مگر سفر دو روزه، سشوار و كفش اضافه ميخواهد؟  حالا آن غرها به كنار، آخ از آن روزي كه توي همين ولايت خودمان، خوردي به مغازه‌اي پر از همين ليوان‌ها، با همين سايز و شكل و شمايل. ولي اين ليوان كه آن ليوان نمي‌شود. مي‌شود؟

كمي چاي  مي‌خورم. از اين بالا،  آدم‌هاي توي خيابان را تماشا مي‌كنم. راست ميگفتي. انگار كه شهر مال مردها باشد. وقتي اينطور بلند بلند حرف مي‌زنند.مي‌خندند، طعنه مي‌زنند، راه باز مي‌كنند، انگار كه مالك شهر باشند.

برايت داستان يكي از بچه‌ها را تعريف كرده‌ام؟ اسمش مهري‌ست، ولي همه صدايش مي‌كنند «ياكريم». ياكريم مي‌نشيند روي نرده‌هاي طبقه‌ي سوم. دست‌هايش را پشت سرش قلاب مي‌كند. به پهناي صورتش مي‌خندد. «ياكريم» مي‌گويد براي رها كردن  آدمها، سه هفته وقت لازم است، تنها سه هفته، تنها بيست و يك روز ناقابل. بيست و يك روز براي اين در و آن در زدن، شعر خواندن، نامه فرستادن، گريه و زاري كردن. جسد خاطرات را از قبر بيرون كشيدن. بيست و يك روز براي نااميد شدن و رها كردن. «ياكريم» وقتي اين كسشعرها را بلغور مي‌كرد، ياد خيلي‌ها نبود. گويا فراموشي، آدم را احمق و جسور مي‌كند و من چه جسورها را دوست دارم.

برايت ظرف غذا گرفته‌ام. بزرگ، سبز. نمي‌دانم بهتر است صداي غرهايت را از پشت تلفن بشنوم يا حضوري «آخ الوندي، من ظرف غذاي به اين بزرگي را كجاي كيفم جا كنم؟»


اجساد روابطش را سال‌هاي سال مي‌كشيد دنبال خودش.

25 مه 2016

عبدالله، آدم صفر و صد نبود. آدم رها كردن يا ماندن. آدم دوست داشتن يا متنفر شدن. او آدم دنياي خيال بود. آدم روابط از دست رفته. آدم چيزهاي از دست رفته. عبدالله اجساد روابطش را سال‌هاي سال مي‌كشيد دنبال خودش. و تا يكي را مي‌گذاشت زمين، آن ديگري را بلند مي‌كرد. گاهي دست مي‌انداخت دور كمرشان و وقتي رمق چنداني نداشت، از مچ پاي بي‌جانشان مي‌گرفت و مي‌كشيد دنبال خودش. مي‌كشيد، كوچه به كوچه، خبايان به خيابان، از مهرگان پنجم تا مهرگان هشتم، از زير پل اين عابر‌پياده تا آن ديگري، از خانه تا اداره، از تخت تا حمام، از سوپري تا بانك… بارها چالشان مي‌كرد، توي نيم‌متر باخچه‌ي جلوي اداره، توي پارك‌هاي سرسبز، زير سايه‌ي پرلطف شهرداري و در واقع، توي هر نيم‌مترخاك در دسترس. ولي طولي نمي‌كشد كه برمي‌گشت. او آدم برگشتن‌هاي مدام بود. برمي‌گشت، اجساد را از زير خاك بيرون مي‌كشيد، لباس نو تنشان مي‌كرد. داستان‌هاي جديد برايشان روايت مي‌كرد. توي اتوبوس برايشان جا مي‌گرفت. توي صندلي بي‌آر‌تي، صف نان، صف نذري، صف بيمه. صف همه‌ي بدبختي‌ها و بي‌پولي‌هايش.


عمر قايقم كوتاه بود.

20 مه 2016

بچه كه بودم حوض ما هيچ وقت آب نداشت، ماهي نداشت. و من، با آن جثه‌ي كوچك، لحاف و تشك را مي‌كشيدم دنبال خودم و مي‌بردم توي حوض. گاهي به پهلو، گاهي به پشت و گاهي به شكم، دراز ميكشيدم توي حوض، و خيال مي‌كردم مالك تنها قايق آن حواليم و منتظر مي‌نشستم كه پرنده‌اي بيايد و بنشيند روي قايق رنگ‌و‌رو رفته‌ي من. روي تنها قايق آن حوالي.

فكر كنم عمر قايقم كوتاه بود ولي عمر آرزوي قايق سواريم بلند، كه بعدتر ايستادم روي تخت تو و داد زدم «اين قايق منه، مال منه.» و منتظر ماندم به آمدن پرنده.

مگر نه اينكه ما از كودكي يادگرفته‌ايم براي نزديك شدن به آن پرنده‌ي نشسته روي حوض رنگ و رو رفته‌ي خانه‌ي كودكيمان، نزديك درخت آلبالو، بايد روي نوك انگشتانمان، پاورچين پاورچين؛ كاشي‌هاي داغ از آفتاب را طي كنيم و مدام نگران باشيم كه نكند اين پرنده بپرد و از دست برود و چيزي نماند جز حسرت؟ پس چطور اينطور هجوم مي‌آوريم به آدم‌ها؟ با بوق و كرنا، كل كشان و عربده زنان؟ اينطور پرچم به دست كه ما آمده‌ايم تو رو از آن خودمان كنيم و چطور انتظار داريم كه نپرد اين پرنده، كه از دست نرود؟


بهار بود

15 آوریل 2016

روزي من برخواهم گشت.

با سنگيني بار خيال‌هاي كه از سر گذرانده‌ام.

با تن‌هايي كه آزرده‌ام

و كثافت‌هايي كه به بار آورده‌ام.

و زخم‌هايي كه چشيده‌ام

و چشانده‌ام.

عزيز من، روزي من برخواهم گشت.

بعله

و كثافت كه شاخ و دم ندارد.

تابلوي شب رنگ خطر ندارد.

كثافت همين است كه من و تو

توي سيني‌هاي خوش آب رنگ مجلسيمان

به خورد هم داديم.


اینکه می‌بینید، آدم بی‌شعوریست که ثبت می‌کند/ سه

16 مارس 2016

-بابا: تو اصلا حواست نیست چی میگی. وسط مکالمه میفهمی.

-من: وسط مکالمه خیر پدر من. شب تو تاریکی‌های اتاق، تو سیاهی‌های تنهایی می‌فهمم.

 

-راننده تاکسی: تمیز حرف بزن کسکش.

 

-فروشنده: آقای الوندی، خیلی آدم با معرفتی هستین، من به حاج خانم تبریک می‌گم.

-بابا: حاج خانم از من سرترن.

-من: من هم از جفتشون سرترم.

 

-مینا: آدمای ایده‌آلیست، آخر فقط خودشون می‌مونن و ایده‌آلهاشون.

 

-من: مینا، بیا تو هم واکسن هاری بزن، مجانیه.

-مینا: بگم سگ زندگی گازم گرفته.

 

-مینا: یکی تو اتوبوس مسواک می‌زنه.

 

-من: انقدر خندیدم. انقدر بلند بلند به همه چی خندیدم که خودم وحشت کردم.

-مینا: انقدر حالت بد بود که نگات نمی‌کردم. نمی‌تونستم تحمل کنم.

 

-من: معلولای واقعی ماییم.

 

-مامان: تو شرکت چی کار می‌کنین؟

-یاسین: مهندس مهندس بازی می‌کنیم.

 

-مینا:دلم خیلی برات تنگ شده.

-من: هاها. الان من تو موضع قدرتم.

-مینا: نخیر، همیشه من تو موضع قدرتم.

 

-من: نگو نگرانم می‌شی. حالم رو نپرس. خودم از پس خودم برمیام.

 

-علیرضا: حست چیه؟

-من: انگار رفته باشم اداره‌ی آب و فاضلاب، در رو باز کرده‌ باشم و همه‌ی کارمندا لخت باشن.

 

-یاسین: گوشت گرمو نباید تازه تازه استفاده کرد. باید دو روز بذاریش تو فریزر، یا اینکه گاو رو دو روز قبل کشتن، بذاری تو فریزر.

 

-من: من تف کردم رو یاسین، چسبید به پلیورش. پرستو بچه‌اشون رو نمیده من بذارم رو شونه‌ام.

 

-پرستار: خانم اینجا بیمارستانه، هتل نیست.

 

-من: تو دری. از این در‌های بزرگ، که آدم چندتا پله بالا می‌ره تا بهشون برسه.

 

-طاهره: من الان می‌تونم به تازه نامزد‌ها درس بدم.

 

-من: چجوری گفت؟

-علیرضا: پیرهنی که زینب کادو داده.

-من: جایی که اسمم رو بیارن، من اونجا زنده‌ام.

 

-مینا: من و تو بریم زندان خیلی می‌خندیم.

-من: همون هفته‌ی اول تیم فوتبال تشکیل می‌‌دیم.

-مینا: تو برام سیگار کش میری.

-من: تو ترک کردی عزیزم.

-مینا: نه، نه. اون موقع باز می‌کشم.

 

-من: میشه یه کاری کنیم؟ شب بخیر بگیم. من بخوابم و تو یه سری پیام‌ها بفرستی. پیام‌هایی که من بین خواب و بیداری بخونم. یک سری چیزها که حالم رو خوب کنن.

 

-پرستو: یاسین نگران زندگی توئه.

من: چون می‌خندم به این معنی نیست که خودم نگران خیلی چیزها نیستم. من می‌دونم چی رو قربانی می‌کنم.

 

-مینا: من از این رفیقا نیستم، که یه طرف جسدو بگیرم. من اول یکی می‌خوابونم تو گوش دوستم. جسد رو هم خودم تنهایی چال می‌کنم.

 

-زیبا: من اول الوندی رو پیدا کردم. مال منه.

 

-مینا: گل بود، سبزه هم بدو بدو اومد. مامان بزرگم اومده.

 

-من: فیزیولوژی می‌خونم، می‌تونم فعل‌های توی جمله رو تشخیص بدم.

 

-من: مینا احساس می‌کنم سالهاست حرف نزدیم. (ترکیدنمون از خنده)

 

-من: من می‌خوام پیر شدن تو رو ببینم.

 

-مینا: خواب دیدم تو میگی میل جنسی داری، می‌خوای دخترا رو تست کنی. من می‌گم بیا با هم بخوابیم. تو خواب هم کم عقلیم.

-من: چطور بود؟

-مینا: (بعد نیم ساعت حاشیه رفتن) اگه مشتاقانه منتظری، اون قسمت مورد نظرتو تعریف کنم، باید بگم تعریف نمیکنم.

-من: اه.

 

-من: آن جایی که زمین می‌رفت بهار باشد ولی من و تو بهار نبودیم.


از مجموعه نامه‌هاي آن دو نفر

18 فوریه 2016

نامه به زینب الوندی ـ دی نودوچهار.

الوندی، رفیقم.

چند سال پیش دراز کشیده بودیم کف پشت‌بوم. بهار بود؛ روزهای اول بهار. سرهنگ رفته بود ارومیه. انقدر سرد بود که دو تا پتو کشیده بودیم روی‌مان. خیره بودیم به آسمون. نمی‌دانم دقیقا چه غلطی داشتیم می‌کردیم. من سیگار می‌کشیدم. گفتی آدامس می‌خوای. آدامسم را از دهنم درآوردم دادم بهت. انداختی‌ش بالا و گفتی «پس مزه سیگار این‌طوری‌ه». زندگی این‌قدرها که الان جدی شده، جدی نبود آن‌وقت‌ها. فکر کنم ما که دراز کشیده بودیم کف پشت‌بوم، زندگی یکهو جدی شد.

بعدتر صدایمان را درنیاوردیم، به رویمان هم نیاوردیم، اما انگار خواستیم بایستیم مقابل جدیت زندگی. شروع کردیم به مسخره کردن، به کسکلک درآوردن. من پک‌های سیگارم را فوت می‌کردم توی حباب‌ساز، حباب‌ها می‌رفتند هوا، می‌ترکیدند و دود. تو موقع هر افتضاحی، از هر جیب شلوار شش‌جیبت یک شوخی هوشمندانه درمی‌آوردی بیرون و ما هرهر می‌خندیدیم. می‌زدیم به جاده. یکهو. می‌رفتیم می‌نشستیم وسط قبرستان؛ ساعت‌ها. بالاسر قبر صمد، ساندویچ می‌خوردیم. جاده‌ها را اشتباه می‌پیچدییم. گم می‌شدیم. می‌دویدیم توی سالن فوتسال. منتظر بهانه و دستک بودیم که هیاهو راه بیندازیم. که چی؟ که «آخ ای جدیت زندگی، گور بابات. که ما هنوز زنده‌ایم. که رفاقت که هست هنوز، به درک همه دنیا و کثافت‌هاش».

الوندی، ای رفیق ترمینال‌ها و راه‌آهن‌ها و فرودگاه‌ها، تو راه‌آهن تهران را نمی‌شناسی. تو هیچ‌وقت صبح علی‌الطلوع در راه‌آهن تهران نایستاده‌ای خیره به آدم‌های خواب‌آلود از راه‌رسیده که مرا تویشان پیدا کنی. تو هیچ‌کدام از خیابان‌های این تهران را با من راه نیفتاده‌ای به گز کردن، در هیچ‌کدام از خیابان‌های این شهر با من نخندیده‌ای. توی هیچ‌کدام از کوچه‌های این شهر کشیک نداده‌ای که من آن‌طرف‌تر سیگارم را بکشم. توی روزهای زندگی من در این شهر، لحظه‌های خاک‌برسری، مست کردن‌های پی‌درپی در آن زمستان کثافت، گه‌خوری‌ها نبوده‌ای که نگاه بندازی، سر تکان دهی، و درحالی‌که با مجسمه‌های سفالی‌ت ور می‌روی بگویی «کثافت قشنگیه مینا. اما کثافته». توی سگ لرزها و سرماخوردگی‌ها نبوده‌ای که بروی و بیایی کرم بریزی «اکسپکتورانت تو منم دکتر».

الوندی نبودی که دراین خانه به آن خانه شدن‌ها بپری با من توی خاور، بغل‌دست راننده بشینیم، چای بدهی دست راننده یا برویم جا خوش کنیم روی کاناپه شطرنجی پشت خاور بین وسیله‌ها، وسط تاریکی و کارتن‌های بسته‌بندی‌شده.

الوندی نیستی که صبح‌ها با نان بیایی دم در خانه، بگویی «هرچی هم بشه، آدم نون که می‌خواد پاکدل». الوندی تو نمی‌دانی وقتی می‌گویم رسالت مرا «به گوری گم‌نام بدل کرد»، چه شکل‌وشمایلی دارد این رسالت؛ غرب است یا شرق، زشت است یا قشنگ. بیشتر شبیه شهرک رشدیه تبریز است یا نه چیزی است توی مایه‌های چهارراه حافظ. الوندی تو نمی‌دانی طبقه سوم خانه گلبرگ چقدر تا میدان رسالت فاصله داشت و چند بار مرا کشت تا برسم به آن میدان.

رفیق عزیزم. تو آدم‌های زندگی مرا ندیده‌ای. تو نمی‌دانی سیما چه خوب و هوشمندانه از طنز لابه‌لای کلمه‌ها استفاده می‌کند. تو نمی‌دانی رانندگی امیرحسین چطور است. نمی‌دانی وقتی علی نوروزی مکث می‌‌کند، من چطور نگاهش می‌کنم. تو نمی‌دانی سجاد پشت‌موتور چطور می‌زند زیر آواز. نمی‌دانی خانه آن زاهدی در آن طرف خیابان چه شکلی است و چطور سه‌تار می‌زند. تو هیچ‌کدام از آدم‌های مرا ندیده‌ای الوندی. تو نمی‌دانی که صاحب‌خانه‌های من چه شکلی بوده‌اند، ریش داشته‌اند یا نه. کوتاه بوده‌اند یا بلند. نشده است که بایستی کنار ما، دور آتیش، سیب‌زمینی بخوری، در پس‌زمینه صدای خنده‌های گاه‌به‌گاه باشد و صدای رد شدن ماشین‌ها در اتوبان.

الوندی که هیچ کلمه‌ای را به سفت‌وسختی «رفیق» نمی‌گویی، عزیزم، بی‌شعور، تو هیچ‌کدام از خیابان‌های این شهر را نمی‌شناسی.

جوابيه

نامه به مينا پاكدل- دي نودوچهار.

رفيق، من هيچ كدام از خيابان‌هاي تهران را نمي‌شناسم. نمي‌دانم آنجايي كه هندزفري توي گوش، منتظر ميايستي براي تاكسي‌هاي زرد رنگ، خطكشي عابر پياده دارد يا نه، خيابان‌هايش درخت دارد يا نه و اگر دارد، مينا، چقدر سبز؟ چقدر بلند؟ انقدر بلند كه اگه بپري، باز هم دستت نرسد رفيق؟ انقدر درختانش پر برگ هست كه پاييزش، بشود پاييز كوچه‌ي گلپر.. به همان قشنگي كه امسال بود؟ به همان پربرگي؟

مينا، اي رفيقي كه بعد از شيش سال، ساز زدن، به ستار مي‌گويي «جوجه». اي كسي كه مي‌خواهي دهان من را ببندي به اگزوز ماشين نداشته‌ات، تا عبرتي شوم براي بقيه. اي رفيق، حال آدمي را داريم كه وسط گولوله و جنگ، وسط توپ و آتش،  ايستاده است روي تنها كاناپه‌ي دست دو خانه‌اش، داد مي‌زند:
«گور پدر زندگي، بگذاريد من برايتان يك دهن آواز بخوانم»
و با آن صداي نكرالاصوتمان زده‌ايم زير آواز، تا دم صبح. تا چسبيدن آفتاب به طاق آسمان. حالا هي بيا و به ما بفهمان وقت آواز نيست. هي سقله بزن، چشم چشم كن، انگشت وسطت را نشان بده…
مينا، اي رفيقي كه بنزين مي‌زني، داد مي‌زني، با مشت مي‌زني به كاپوت ماشين ملت… اي رفيقي كه يك هو، به سرت مي‌زند، مي‌زنيم جاده. چاي مي‌خوريم. گردو مي‌شكنيم. تو غر مي‌زني. مي‌خنديم… آي… اي عزيز من، من ميخواهم پير شدن تو را ببينم. پير شدن پيامبر حال بدها را. پيامبري كه يكهو خسته مي‌شود، وا ميدهد، مي‌زند زير همه چيز… جعبه‌ي كمك‌هاي اوليه‌اش را رها مي‌كند و مي‌دود توي چهارديواري تنهايي خودش. توي غارش.

آقا اين دل ما رو يه لحظه نگه دار

10 فوریه 2016

يك

مي‌گم ميدوني چيه؟ يه عمر زمينا رو نگا كردم. الان ميخوام بالاها رو نگاه كنم. يه عمر سنگفرش ديدم و آسفالت، پله ديدم و باغچه. آشغال ديدم و سطل آشغال. الان ميخوام پشت بوم ببينم. آسمون ببينم. ميخوام ببينم ملت رختاشونو چجوري پهن ميكنن. چندتا چندتا پهن ميكنن. ميخوام ببينم نماي ساختمونا چه رنگيه. آجر كار كردن يا مرمر. زشت كار كردن يا قشنگ. مي‌خوام ببينم چند درصد پنجره‌ها دو جداره شده. اصلا چقدر تو مصرف گاز صرفه جويي شده. تو ميگي راه رفته رو برميگردم؟ آره ميخوام راه رفته رو برگردم.

دو

نشستي رو جدول خيابون، تو كثافت دود ماشين. ميگي: ماشينا رو ميبيني؟ من ماشين نيستم. فرمون و دنده ندارم. بخاري و كولر ندارم. نميشه منو صافكاري برد، نمي‌شه رنگم كرد، خوبم كرد. تعميرم كرد. نميشه از آينه‌ام عروسك آويزون كرد. نمي‌شه گوشه خيابون پاركم كرد. يه دور زد، برگشت، دوباره سوار شد. نمي‌شه برگشت و دوباره سوار شد… داد مي‌زني من قرص نيستم. اشتها آور نيستم. آرام بخش نيستم. خواب آور نيستم. من تضمين لاغري نيستم. لامصبا، من برنامه نيستم. نميشه راست كليك كرد و پاكم كرد. نمي‌شه تنظيمم كرد. نمي‌شه يه وقت مناسب اجرام كرد…


برخيز. دريا اجساد آشنايانمان را پس فرستاده است

25 ژانویه 2016

سلام

رفيق سالهاي دور من، برخيز. حالا ديگر طوفان تمام شده است. آسمان آرام گرفته است و دريا اجساد آشنايانمان را پس فرستاده. و من، براي خودم و براي تو، ديگر نميتوانم چيزي فراتر از الطاف زمان بخواهم. نه اينكه نخواهم، ديگر نمي‌توانم كه بخواهم.

رفيق من، كاش بزرگترين ريسك زندگيمان، سرك كشيدنهايمان بود توي خانه‌هاي مخروبه‌ي پايين شهر. كاش بزرگترين خلافمان، مسافرت‌هاي پنهانيمان بود. جا گرفتنمان توي صندلي آخر اتوبوس، ترسمان از لو رفتن، گير افتادن… ولي حالا، من خشم خالي نشده‌ام را مي‌كوبم توي صورت عابرين خيابان و تو سال‌هاي سال با خودت دشمني.

 


خمیازه

9 دسامبر 2015

شاید باز برایت نامه‌ای نوشتم، مثلا ده سال بعد. بعد از یک سکوت ده ساله. شاید بتوانم توی نامه برایت از کوچه‌ها بگویم، از فلان ساختمان نو‌ساز در آن کوچه‌ی آشنا، از عقب‌کشی‌های غمگین در این یکی. شاید آنقدر برایت از کوچه‌ها بگویم که تو خمیازه پشت خمیازه بکشی. و همان اول کار، از خواندن نامه خسته شوی، سرت را بلند کنی و به آن طرف پنجره خیره شوی، بی‌آنکه چیزی ببینی.

شاید هم برایت از آدم‌های شهر بگویم، بی‌آنکه پای روانشناسی و جامع شناسی را وسط کشیده باشم. بی‌آنکه چیز خاصی گفته باشم. برایت از آدم‌های توی خیابان بگویم، از آدمهای صبح زود، آدم‌های دیر وقت شب. آنها که طعنه می‌زنند و رد میشوند. آنهایی که خیره می‌شوند و رد می‌شوند.

ولی نه، در واقع نامه را نوشته‌ام تا بپرسم که آیا به اندازه‌ی کافی شهرهای جدید دیده‌ای؟ آیا به اندازه‌ی کافی توی کوچه‌ها مست کرده‌ای؟ تن‌های مختلف را لمس کرده‌ای؟ انقدر که برنامه داشتی رقصیده‌ای؟ خندیده‌ای؟ انقدر که لازم بود تجربه کرده‌ای؟ آیا تا میتوانستی آشوب کرده‌ای؟ جفتک انداخته‌ای؟ جنگ کرده‌ای؟ سهم از دست رفته‌ات را از زندگی طلب کرده‌ای؟ آیا بالاخره راضی و خوشحال شده‌ای؟ بالاخره به آرزویت رسیده‌ای؟

و یا نه، از تو خواهم پرسید، که آیا بالاخره خسته و ناامید شده‌ای؟ آیا پیر شده‌ای؟ اسلحه‌ات را غلاف کرده‌ای؟ دلت برای اینجا تنگ شده است؟ برای همه‌ی چیزهایی که از آنها فرار می‌کردی؟ برای همه‌ی چیزهایی که نمی‌توانستی تغییرشان دهی و نمی‌توانستی بپذیریشان؟


مسافر سرگشته در زمان

یادداشت‌هایی پراکنده و بی‌ربط

به روايت ميم

همه‌چیز را به هم ریختن و از نو چیدن. امر واقعی، دیگر واقعی نیست، رمزآلود است و درعین‌ غیرواقعی بودن، واقعی است.

.Fin

هیچ پایانی وجود ندارد، این نگاتیوها هستند که محدود اند ...